حكيم ابوالقاسم فردوسى

249

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سپهر فال خوشبختى را به نام تو زده است ، و اگر او را بيابى و بياورى جاودانه نامت به جاى خواهد ماند . گيو گفت : اى پدر ، هر چه فرمان دهى آن كنم . آن گاه به ايوان شد و ساز رفتن گرفت . بامداد روز بعد ، بر اسب سوار شد و نزد پدر آمد . گودرز به او گفت : در اين سفر پر خطر يار و همراه تو كيست ؟ گيو جواب داد : كمندى و اسبى مرا يار بس * نشايد كشيدن بدان مرز كس چنين گمنام و تنها از كوه و دشت مىگذرم ، باشد كه رهنمايى بيابم . اگر به شهرها در شوم مرا خواهند شناخت و به كام خطر مىافتم . آن گاه گيو از اسب فرود آمد و به نشان خدمتگزارى دست پدرش را بوسيد . گودرز فرزندش را تنگ در آغوش گرفت و سر و رويش را غرق بوسه كرد ، و به يزدان بناليد گودرز پير * كه اى دادگر مر مرا دست گير سپردم ترا هوش و جان و روان * چنين نامبردار پور جوان گيو تن ناز ديده را به يزدان سپرد و تنها چندان تاخت تا به مرز توران رسيد . در آن جا از هر كس كه تنها بود به زبان تركى نشان كىخسرو را مىپرسيد . اگر مىگفت جايش را نمىدانم او را مىكشت تا رازش آشكارا نشود . هفت سال بدين گونه دور از مردمان در كوه و بيابان در جستجوى كىخسرو پويان مىرفت . خورشش گور ، و پوششش هم از چرم گور بود . چنان روى نمود كه روزى گذارش نزديك آن بيشه افتاد . زمين سرسبز و هر جا جوى آب روان بود . از اسب فرود آمد و نشست . دل افسرده به خود گفت : هر جا كه مىروم نشانى از كىخسرو نمىيابم و بيهوده سرگردان هر سو جستجو مىكنم . ناگهان از دور چشمه‌اى ديد كه بر كنار آن جوانى سر و بالا نشسته بود . چون نزديك شد در چهرهء آن جوان فرهء ايزدى نمايان